۲) نخشتین جایزه ی ادبی ایران اقدام به چاپ و انتشار ۹ جلد کتاب نمود.
کتاب های برگزیده:
کتاب اول: آوازهایی که باد برد ---> مجموعه اشعار برگزیده جایزه ادبی ایران.

کتاب دوم: کسی انگار دارد می نوازد ---> مجموعه داستان های برگزیده جایزه ادبی ایران.

کتاب های سطح دوم ( آثار قابل تقدیر ، چهار مجموعه داستان ):
۱) اینجا خبری نیست

۲) پیاده تا افق

۳) نیمی از یک خیابان بلند

۴) راز کوچه های آجری

و
مجموعه ی سه جلدی این روشنای نزدیک ( دایره المعارف داستان نویسان و شاعران جوان ).



زحمت گردآوردری هر ۹ جلد مجموعه را دوست و هنرمند گرانقدر جناب آقای محسن سراجی متقبل شده اند که از همین جا از زحمات ایشان قدردانی و تشکر می نمایم.
بنده در این فرصت کوتاه فقط موفق به مطالعه ی مجموعه اشعار شدم که کارهای خوبی ( البته به جز کارهای بنده ! ) در آن به چاپ رسیده بود.
برای کسب اطلاعات بیشتر می توانید به آدرس های زیر مراجعه نمایید:
سایت جایزه ی ادبی ایران http://www.jayezeyeadabi.com
وبلاگ آقای محسن سراجی: http://www.saraji.blogfa.com/post-78.aspx
۲) این روز ها دلم برای همه ی آنهایی که دوستشان دارم و از آن ها دور مانده ام تنگ است.
خاطرات خوب پدر آدم را در می آورند!
غزلی از روزهایی نه چندان دور تقدیم به همه ی عزیزانم:
باران که می بارید با فریاد می رقصید
با قطره ها، هر جا که می افتاد، می رقصید
با گرد و خاک و برگ ها در شهر جاری بود
می رفت با باران و ابر و باد می رقصید
خورشید را می دید، می خندید، بر می خواست
تبخیر می شد، راحت و آزاد می رقصید
تا ابر می شد، دختری می شد که گیسوهاش
با بادهای خسته ی خرداد می رقصید
با چشم های سبز شیرینش قدم می زد
با ضربه های تیشه ی فرهاد می رقصید
تا رفت خشکیدم، دلم پوسید در گلدان
با اینکه من را برده بود از یاد می رقصید
تا سال ها پژمرده ماندم گوشه ی ایوان
چون در خیالم با نگاهی شاد می رقصید
با سرفه هایی خشک در هم می شکستم، حیف!
باران نمی بارید، اما باد ... می رقصید ...
۴) ترانه ای از آلبوم معجزه ی خاموش از داریوش که بدجوری به دلم نشست. توصیه می کنم حتما بشنوید ترانه رو.
تصویر رویا:
شب از مهتاب سر ميره تمام ماه تو آبه
شبيه عکس يک روياست تو خوابيدي جهان خوابه
زمين دور تو مي گرده زمان دست تو افتاده
تماشا کن سکوتت رو عجب عمقي به شب داده
تو خواب انگار طرحي از گل و مهتاب و لبخندي
شب از جايي شروع مي شه که تو چشماتو مي بندي
تورو آغوش مي گيرم تنم سر ريز رويا شه
جهان قد يه لالايي توي آغوش من جا شه
تورا آغوش مي گيرم هوا تاريک تر می شه
خدا از دست هاي تو به من نزديک تر مي شه
زمين دور تو مي گرده زمان دست تو افتاده
تماشا کن سکوتت رو عجب عمقي به شب داده
تمام خونه پر مي شه از اين تصوير رويايي
تماشا کن تماشا کن چه بي رحمانه زيبايي
۵) از این به بعد سعی می کنم زود به زود آپ کنم.
به امید دیدار. ![]()
سلام.
خیلی وقت بود نتونسته بودم سر بزنم.
از همه ی دوستانی که لطف کردن و سر زدن و نتونستم جواب بدم تشکر می کنم.
بدون حرف خاصی یکی از آخرین کارام رو می نویسم.
من بعد از سرودن شعر به طور اتفاقی در یکی از وبلاگ ها به شعری از آقای میرزایی با همین وزن و ردیف و قافیه برخوردم که بهانه ای شد برای تقدیم کار به خود ایشان.
« هزار تن٬ ز درختی تناور آویزان
هزار سر٬ و بدن های بی سر آویزان ... » محمد سعید میرزایی
سری جدا شده از جسم بر در آویزان
پرنده های بدون سر از پر آویزان
دو ماه سرخ – یکی نیمه جان، یکی مرده –
به بال های دو پروانه – پرپر – آویزان
دو نیمه از دوجسد، چشم های خالی و سرد
به بازوان زنی غول پیکر آویزان
تنی رهاشده – خونین و شعله ور – در باد
تنی که مانده از ابری شناور آویزان
دوید سایه ی سرخی به سوی آتش مرگ
کشید نعره جوانی دلاور آویزان:
دو تا درخت در اندوه باد سرگردان
یکی شکسته و بر شاخ دیگر آویزان
¤
اتاق، تیره و متروک، پرده ها خونین
دو نعش - در دو قفس - در برابر آویزان
دو تا برادر چاقو بدست روی زمین
دو قاب پرشده از خون خواهر آویزان
درون دیده ی سرد پدر دو خنجر سرخ
دو چشم کور به گیسوی مادر آویزان
تنی رهاشده – خونین و شعله ور – در خون
تنی که مانده به یک تار دیگر آویزان
صدای مبهم و فریاد خشم خون آلود
در امتداد نفس های آخر آویزان:
دو تا درخت در اندوه باد سرگردان
به شاخه های یکی چند پیکر آویزان
¤
دوقلب مرده، دو پای بریده از دو جسد
به شانه های دو مرد ستمگر آویزان
دو روح گمشده در جستجوی پیکر خویش
به پاره پاره ی مردی تناور آویزان
صدای ریزش بارانی از جنازه و خون
در انعکاس نگاهی غم آور آویزان
تنی رها شده – خونین و شعله ور - در مرگ
تنی رهاشده بی یار و یاور آویزان
به گوش می رسد از گور های خالی و سرد
صدای یک جسد وهم آور آویزان:
دو تا درخت در اندوه باد سرگردان
به بازوان زنی غول پیکر آویزان
¤
دوید سایه ی سرخی به سوی آتش مرگ
کشید نعره زنی دیرباور آویزان
کنار پیکر خونین من به جا مانده:
سه سوگنامه ی در خون شناور آویزان.
بدرود ...
خب بالاخره اولین آلبوم مجاز محسن چاووشی به بازار موسیقی ایران عرضه شد.
اسم این آلبوم یه شاخه نیلوفره که ۱۲ تا ترانه داره.
۱. یه شاخه نیلوفر
۲. کجاست؟ بگو ...
۳. تبریک
۴. چرا؟
۵. قله ی خوشبختی
۶. هفته های تلخ من
۷. خاکستر
۸. ناز
۹. تو که نیستی
۱۰. دلتنگی
۱۱. بغض
۱۲. عصا
آهنگساز کلیه ی آهنگ ها محسن چاووشی و نظیم ها از محمد رضا آهاری است.
ترانه ها از حسین صفا ( ۶ ترانه ) - محسن چاووشی ( ۱ ترانه ) - اسلام ولی محمدی ( ۱ ترانه ) و امیر ارجینی ( ۴ ترانه ) است.
به نظرم در سال های اخیر این بهترین آلبومی هست که وارد بازار موسیقی شده.
تنظیم های عالی محمد رضا آهاری و ترانه های قوی شاعران و اجرای خوب محسن چاووشی باعث شده تا آلبوم قوی از آب در بیاد.
بحث در مورد آلبوم زیاده که واقعا اینجا نمیشه بهش پرداخت.
توصیه می کنم حتما آلبوم رو تهیه کنید ( البته به صورت مجاز که از این هنرمند خوب کشور حمایت بشه ) و از ترانه های زیبای آلبوم لذت ببرید.
ترانه ی تو که نیستی - آلبوم: یه شاخه نیلوفر
تو که نیستی غم غربت با منه
همیشه یه دنیا حسرت با منه
تو که نیستی روزا با شب یکین
هر دوشون تاریکن و تاریکیین
با تو ماهو همه جا می بینم
حتی خورشیدو شبا می بینم
بی تو این دنیا که تو چنگ منه
دیگه چنگی به دلم نمی زنه
می دونستی پیش تو گیره دلم
می دونستی بری می میره دلم
ای دل صاب مرده / باز تو رو خواب برده
پاشو از خواب و ببین / دنیاتو آب برده
دارم از این همه گریه آب میشم
رو سر دنیا دارم خراب می شم
خیلی مأیوسه دلم یه کاری کن
داره می پوسه دلم یه کاری کن
غم و غصه شده حق دل من
به همینا مستحقه دل من
دلی که بی تو بتونه دل باشه
به خدا بهتره زیر گِل باشه
دارم از درد غریبی آب میشم
رو سر خودم دارم خراب میشم
ترانه سرا: اسلام ولی محمدی

از ۶/۳/۱۳۸۷ تا ۲۰/۳/۱۳۸۷ شعرای من توی وبلاگ انجمن مجازی نقد میشه.
دوستان عزیز میتونن سر بزنن و اگر دوست داشتن شعرای منو اونجا نقد کنن.
نمی دانم سر از کجای دردهایم در بیاورم ...
سر در نمی آورم از زبانی که مرا در خود می پیچد و نمی گذارد بخوابم.
بی خواب تر از همیشه ام و بی خواب تر از دیروزم می کنند ستاره هایی که آنقدر نور دارند که نمی توانم چشمانم را به رویشان ببندم ...
گاهی وقت ها ندیدن نعمت خوبیست ...
گاهی از خود می پرسم چرا من سنگدل نیستم ...
و به همین راحتی ...
و به همین ...
و به ...
و ...
با غزلی از همین دور دست ها آمده ام، شاید با دلی پرتر از اینجا بروم ...
شب تلخم پر از صدای تو بود، شاید از دورها شنیده امت
شاید از دورها - که نزدیکند - ، از همان ارتفاع دیده امت
گریه ها تلخ بود و من تیره، غصه ها تیره اند و من تلخم
غصه های تو سرد و شیرین اند، من همین روزها چشیده امت
قطره های وجود سرد تو را، ابرها روی شهر باریدند
این تویی که احاطه ام کردی، دور تا دور خود تنیده امت
این صدای تو نیست در باران، باد با آسمان من قهر است
بارها دور می شدی از من، با همین بادها دویده امت
آخر این کوچه ها، خیابان ها از غمت، از ندیدنت مردند
یادشان رفته بود از غصه، روی دیوارها کشیده امت
سرم از " گیج می رود " پر بود، دود دور تنم قدم می زد
هیچوقت از خودم نپرسیدم در کجای جهان ندیده امت
جاده پر می شد از سقوط، از تو، و تو که محو می شدی در دود
جاده پایان گرفت، تو رفتی، با همان دودها کشیده امت
باد بالای شهر پر می زد، من پر از باد و بال و پر بودم
قلب سرخی شدم که در خون مرد – پیش از این سال ها تپیده امت - .
صدای من که به شبها نمیرسد دستش !!!...
شب از کنار خودم رفت،جاده ها در مه
شناورند، صداهای مبهمی در باد ...
و من شبیه دو مرد و دو زن که می رفتم
به کلبه ای که فقط دیشب اتفاق افتاد
و قطره های سفیدی پر از کثافت و چرک
لباس باران را خیس خیس می بافند
و باز ماه اسیر تو است، برکه ی من!
و من که نام تو را / ماه می زند فریاد
و باد مثل همیشه کلاه بر سر داشت،
نشسته بود کنار درخت با باران
به او سلام نکردم، همیشه می فهمید
که لحظه ای دیگر می برد مرا از یاد
به جاده می رسم و مه / مرا کسی نشناخت،
هنوز اسم مرا مادرم نمی داند !
چرا پدر که مرا دید بغض کرد و شکست؟
چرا برادرم از ترس می زند فریاد؟
به جاده می رسم و مه مرا به داخل برد
که روی صندلی داغ مرگ بنشینم
هزار مرگ به من خیره می شوند سپس،
- صدای قهقهه – از جاده می شوم آزاد
به راه می افتم تا درخت در من ریخت،
و پیله می بافم دور روح مخملی ام
که پر بیاورم و روح بالغی بشوم
و بعد پر بزنم مثل ابرها با باد
کنار برکه ی من می نشینم و دارم
صدای مبهم مردی که ...، - جاده می خندد -
به راه می افتم - جاده در سرم می ریخت- ،
و مرگ ها که پر از خون و ناله و فریاد ...
کسی شبیه من از روبرویِ می آید،
کسی شبیه دو مرد و دو زن، و جانوری
که روی صندلیِ سردِ روبرویم بود.
چقدر چهره ی این جانور شبیه ...، زیاد -
- به باد خیره شدم، پیله ای که می لرزید
شکافت، - روح من از آن به آسمان می رفت -
نشستم و به خودم خیره می شوم شاید
بیاید و ببرد مادرم مرا از یاد ...
سلام
خودم هم نمی دونم این روزها کجا هستم.
نمی دونم دارم چه کار می کنم ...
نمی دونم زنده ام یا ...
بعد از مدت ها امروز تصمیم گرفتم به روز شوم.
اون هم با کار جدیدی که حس و حال متفاوتی داره با حال و هوای خودم.
یه کار مناسبتی که حداقل به خودم چسبید ...
در چشم های آینه می خوانم، تکرار قطره قطره ی باران را
در کوچه های شهر تو گم کردم انگار، رد پای زمستان را
جاری شدم برای رساندن خود، به گوشه گوشه ی حرم سبزت
سیّال « من » به سمت تو جاری شد، می گیرد امتداد خیابان را
پر می کشم، به راه می افتم در روحانی حریم مقدس تو
کز کرده ام درون خودم، قلبم می خواهد آستان غریبان را
از دور زرد گنبد تو پیداست، قلبم تپش تپش هیجان دارد
از دور زرد گنبد تو ... زیباست، می ایستم و می نگرم آن را
روزی کبوتران حرم گفتند: او هشتمین امام غریبان است
گفتند: در پناه خودش دارد آهوی دل شکسته ی مهمان را
آهوی دل شکسته منم ای عشق! در صحن خود وجود مرا بپذیر
از روی شانه های دلم بردار دستان ترسناک گناهان را
من تا ابد کنار تو می مانم...
این شعر هم به آخر خود نرسید!
شاید کسی بیاید و بردارد خودکار و بعد مصرع پایان را ــ
بی خوابی ( حسی به رنگ قهوه ای چشم های تو ... )
خواب از سرم پریده و احساس می کنم
در چشم های خیس تو تکرار می شوم
حسی به رنگ قهوه ای چشم های تو ...
در سایه ی نگاه تو بیدار می شوم
باران نیامد آن شب تلخ و سیاه و سرد
آن شب فقط تو بودی و برف و خدا و تو!
آن شب فقط تو بودم و من بودی و ... ولی
دارم درون حادثه آوار می شوم
.
.
.
دیشب کسی شبیه تو از ذهن من گذشت
روحم مچاله ماند و دلم مرد ... یا نمرد
امشب کسی شبیه تو ... من ... ما ... تو رفته ای!
تنها من از تو مانده و انکار می شوم
انکار می شوم به خودم طعنه می زنم
شاید تویی درون من و من نبوده ام
شاید منم درون تو و تو نبوده ای
شاید فقط منم و تو تکرار می شوم
.
.
.
دیوانه ای شبیه خودم بوده ام تو را
با دست های بی سر و سامان گرفته ام
این روزها درخت و طناب است پیکرم
دارم برای مرگ خودم دار می شوم
مدتی رو به تجربه ی کارهایی گذروندم که با فضاهای کارهای قبلی خودم متفاوت باشه. پنج تا از این کارها رو امروز اینجا قرار دادم.
( 1 )
تقدیم به : محمد علی پور شیخ علی
از کوچه هایِ مبهمِ بی انتها گذشت
مبهوت بود ، از همه ی جاده ها گذشت
دیروز کودکی که فقط چند روز داشت
امروز داشت حداقل بیست سا... گذشت
امروز دختری که خدا بود در دلش
با مرد دیگری که شدند آشنا... گذشت
تنها نشست ـ دور و برش هم شلوغ بود ـ ،
بی اعتنا گریست و بی اعتنا گذشت
تصمیم آخرین خودش را گرفت و بعد
برگشت ، آمد از وسط ، از ابتدا گذشت
برگشت ، نطفه شد و به دنیا نیامد ، از
ابلیس ، از ملائکه ، حتی خدا گذشت
26 / 11 / 85
( 2 )
تمام سهم من از عشق، خاطراتِ مجازی
یک عمر پرسه زدن در معاشقاتِ مجازی
تو آمدی و سپس عاشقت شدم و سپردم
تمام زندگیم را به تو ، ثُباتِ مجازی !
شروع می شود از ابتدا ـ همان شب اول ـ ،
مذاکرات کلامی ، مشاجراتِ مجازی :
" نخواه تا بپرستم تو را پرنده ی زیبا
هنوز مانده که بشناسمت رباتِ مجازی
تمام جسم تو از شیشه است ، قلبت سربی
و من نیامده دل داده ام به ذاتِ مجازی ! "
تو خسته می شوی و می روی ، و شاه دلم هم
به روی خاک می افتد و ... کیش و ماتِ مجازی
و دادگاه دلم برگزار شد ، ـ تو نبودی ـ
و رأی داد به نفعت محاکماتِ مجازی
چگونه زنده بمیرم ؟ چگونه مرده بمانم ؟
تمام یخ زده این سوی کائناتِ مجازی
نیامدی که ببینی چگونه شعله کشیدم
و بعد باد مرا برد در جهاتِ مجازی
25 / 11 / 85
( 3 )
در چشم های پر شده از قطره های خون
پیداست اشتهای فراوان برای خون
دلواپس است ـ حس بدی داشت ـ ، مدتی ست
پیچیده در تمام وجودش صدای خون
شب ، صبح ، ابر ، خانه ، پرنده ، ... به رنگ سرخ
روی تمام زندگی اش ردّپای خون
خوابید ، خواب دید به یک مرد سرخ رنگ
تزریق می کنند تنش را به جای خون
بیدار شد ، و دید که رودی از ابر سرخ
جاری ست تا سواحل بی انتهای خون
فریاد زد ، سپس متلاشی شد و زمین
لرزید ، خون چکید از انگشت های خون
خورشید سرخ از دل مغرب طلوع کرد
آن سوی شهر قهقهه می زد خدای خون
26 / 11 / 85
( 4 )
« باران » وزید و « باد » نم نم روی در می زد
دیشب خدا بر این جهان رنگی دگر می زد
آبی ست دیشب آسمان و ماه نارنجی
از ابر های سبز بادی مختصر می زد
گنجشک ها مانند شیشه رنگ بازیدند !
« باران » وزید و « باد » نم نم روی در می زد
خورشید مشکی بود صبح روز بعد ـ امروز ـ
فردای دیروز آسمان « خورشید تر » می زد
در نور مشکی شهر مایل بود به « قِر... ـ ... نَفش »
« قِرمِز ـ بَنَفش » انگار توی شهر پَر می زد
تا ظهر صد خورشید مشکی بر تَنِ سُرخِ
آن آسمان روئید ـ اما بیشتر می زد ! ـ
این جمله ـ :« مردم شهرمان تغییر کَر ... » ـ را من
فریاد ـ مردم چشم کور و گوش کَر ! ـ می زد
گنجشک ها را سنگ کودک ها شکست اما
در شهر صدها جیک جیک زرد پر می زد
عصر آسمان یک کفش دوزک شد و پَر زد ، رفت
« مردم » وزید و « شهر » نم نم روی در می زد !
اسفند ماه 86
( 5 )
خدا علامت پرسش شده ست در ذهنم
کدام فکر کجی برده دست در ذهنم ؟
شبی که رفتی ، هم ماه بود ، هم خورشید
که ذرّه ذرّه دو تایش شکست در ذهنم
ستاره ها کم کم چشم هایشان وا شد
و روی رفتنت افتاده است در ذهنم ـ
هزار سایه ی مبهم ، سکوت و ترس و ... ، سکوت !
سکوت یخزده ای پیله بست در ذهنم
چقدر لب بزنم ؟ پس صدای من کو ؟ پس ـ
کجاست سایه ی من ؟ پس ... ، چه هست در ذهنم ؟
تو نیستی ، فقط از سایه ات کمی مانده
که حرف حرف سرید و نشست در ذهنم :
« خدا نبوده از اوّل ، خدا خودم بودم
خودم ! ، همان که شبی پینه بست در ذهنم ، ... »
و پیش از آن که به پایان رسد حروف سیاه
« خودم » کنار خودم مرده است در ذهنم ...
کنگره ی مسافر آدینه اقلید فرصت خوبی بود برای آشنایی من با شاعرانی که شاید از مدت ها قبل دوست داشتم با اونها روبرو بشم. این دو روز خیلی خوش گذشت و خاطره های خوبی رو برای من به جا گذاشت.
این غزل رو تقدیم می کنم به دوست عزیزم آقای رضا علی اکبری شاعر خوب اقلید.
.... بلیط صندلی بیست و ... ، مقصد استانِ ...
برای دیدن یک دوست توی زندانِ ...
تمام خاطره هایش دوباره زنده شدند
نشست روی چمن، ظهر سرد آبانِ ...
کشیده شد به عقب، چند سال پیش، همان ــ
شبی که هر دو نشستند زیر بارانِ ــ
شدید پاییزی، دوستش همان جا گفت
که دل سپرده به ریحانه ـ دختر خانِ ...
.... ( مسافر اتوبوس شماره ی ... ، )
ـ جا خورد ـ
( به جایگاه شمالی، مسافر احسانِ ... )
به راه افتاد و ناگهان به گوشش خورد
صدای رعد که غرید : هست امکانِ ...
و بعد یک شب برفی، شبی سیاه و سفید
شنید دختر خان عقد کرده با خانِ ...
صدای تیر، سپس اهل ده که نیمه ی شب
به سمت خانه ی خان می دوند، توفانِ ــ
شدید، ناله و گریه، به راحتی فهمید
که ریخت روی زمین خون چند انسانِ ...
یکی عروس کفن پوش غرق در خونش
و خان و دامادش، ـ یک جوان خندانِ ... ـ
.... ( بلیطتان لطفاً، با شما ... ) ، به خود آمد
بلیط را به جوان داد، ماهِ تابانِ ــ
شب چهاردهم داشت سخت می لرزید
درون قهوه ی سردی که توی فنجانِ ...
و دادگاه ، سپس اعتراف دوست او
که: ( هرسه را من کشتم، قسم به قرآنِ ... )
به حبس و مرگ، سپس حکم می کند قاضی
و فکر کرد که این حکم هست تاوانِ ...
.... ( رسیده ایم آقا. )، آن جوان به او می گفت.
پیاده شد، : ( در بست، آخر خیابانِ ... )
گذاشت دسته ی گل را به روی سنگ سفید
مدام توی سرش حرف زد نگهبانِ ...
و گفت : ( ماه گذشته درون سلولش،
تو این پست سه تا کار مناسبتی میگذارم. اولی تقدیم به امام حسین ( ع ) و دو تا کار بعد تقدیم به امام زمان ( عج ).
( ۱ )
آقای سبز پوش! دلم امشب ــ
خون است، کربلای تو می خواهد
این روزها دلم به هوای توست
این روزها صدای تو می آید ــ
از گوشه گوشه گوشه ی این دنیا
از گوشه گوشه گوشه ی این ... امشب ــ
شاید خدا نشسته عوض کرده
تقدیر را که آخر شب باید ــ
مهدی ( عج ) شهید باشد و جای تو
در کربلای سرخ بروید سبز ــ
حتماً ، و صور اول اسرافیل
بعد از ظهور تو به زمین آید ...
آقای سبز پوشِ محرّم ! از ،
از چشم های من گذری کن تا ،
تا خواب هام بوی تو را در خود ، ــ
در دل ، بپرورند و برویانند
دستان سبز رنگ خودت را هم
در دست های کوچک من بگذار
در دست های کوچک و غمگینم
در دست های خوبم اگر یا بد
بیدار می شوم که ... شب آماده است
تا باز روضه خوان شما باشد
بوی خوش تو می رسد از کوچه
هیئت درون کوچه ی ما آمد ...
( ۲ )
دیگر خودم فریب خودم را نمی خورم
از فکر های دور و درازم کلافه ام
این روز ها تمام وجودم شکایت است
این روز ها برای خودم هم اضافه ام
من ماه ها مچاله و ساکت نشسته ام
در پشت یک دو راهی برگشت ناپذیر
یک راه سوی آخر این زندگی تلخ
یک راه هم به سوی تو. یک حس دلپذیر ـــ
سلول هام را به تلاطم کشیده است
از لحظه ای که وارد دنیای من شدی
کابوس های بی کسی ام در تو محو شد
وقتی که ماه روشن شب های من شدی
می خواهم اعتراف کنم در حضور تو
این زندگی بدون تو مثل سراب بود
این زندگی بدون تو، حتی گذشته ام
خالی تر و فشرده تر از یک حباب بود
من بی تو یک مجسمه ی خشک و خالی ام
تنها خدا وجود مرا درک کرده بود
حتی خدا به وسعت تنهاییم گریست
من را برای دلخوشیم ترک کرده بود
حالا تمام این جریان روی دوش تو
فکری برای آخر این راه کور کن
دست مرا بگیر، ببر، با خودت ببر
مهدی بیا، به جان عزیزت ظهور کن
فروردین ماه 85
( ۳ )
نیامدی که ببینی چقدر درد کشیدم
به این امید که روزی ببینمت و ... شکستم
چقدر منتظرت مانده ام بدون گلایه
چقدر چشم به راه صدای پات نشستم
نیامدی که ببینی دلم گرفته از اینجا
دلم گرفته از این قلب های خالی از احساس
دلم گرفته ولی ... دلخوشم به بوی گلی که ...
گلی که دلخوشی انتظار داده به دستم
نگاه آینه ها را شکسته زوزه ی گرگان
خمیده قامت رعنای سروهای تناور
و من اسیر قفس های مرگ های سیاهم
اگرچه مرده ام اما هنوز پلک نبستم
ببین، ببین که زمین بی تو سرد مانده وجودش
پرنده ها همه پر بسته اند، ساکت و خاموش
نگاه غمزده ی شهر را غبار گرفته
و من امید به دنیای چشم های تو بستم
تویی که منجی و موعود عالمی، تو همانی
که آسمان به تو امید بسته پرزدنش را
بیا که باز بهار از تو جان تازه بگیرد
بیا که منتظر دست های سبز تو هستم ...
یه کار قدیمی دیگه!
این یکی رو فرستاده بودم جشنواره ی شعر دانش آموزی ( سال ۸۴ ) و یه دوست شاعر که اسمش رو یادم نیست نقد جالبی! روی شعر کردند ...
گم می شود در های و هوی فکر هایی هار
پشت شروع بی صدای اتفاقی تار
پک می زند ، دودی غلیظ از بینی اش پف کرد
سوزانده قدری فرش او را آتش سیگار
تصویر هایی دود خورده در سر او که
رد می شوند از چار چوب یک طناب دار
از ارتفاع صندلی تا سال ها تردید
هر لحظه فکری تلخ و مبهم می شود تکرار
" ماندن برای چه؟ دلیلی هم مگر مانده
در جو مسموم و میان مردمی بیمار "
چشمان مرطوبش پیاپی خیره می ماند
بر قاب عکسی کهنه روی سینه ی دیوار
عکس کسی که سال ها پیش از کنارش رفت
تنها رهایش کرد بین گله ای کفتار
حالا که بعد از سال ها از زندگی سیر است
در عمق ذهنش خاطراتش می شود آوار
و ... صندلی از زیر پایش بر زمین افتاد
خاموش شد سیگار او بر روی فرش انگار
امشب هم مثل اکثر شب ها بی خوابی زده به سرم و ... یه کار قدیمی !
وقتی زمان به آخر بن بست شب رسید
فریاد سرد حادثه در کوچه می وزید
یک لحظه برق تیغ، رگ دست، خون و بعد
مردی نفس زنان و سراسیمه می دوید
زنگی به مرکز صد و ده، خودکشی، کمک
باور نمی کند که زنش رفت، پر کشید
جرأت نمی کند به سراغ جسد رود
در زندگی شکسته، از آینده نا امید
آژیر راز حادثه را فاش می کند
زالوی جمعیت بدن کوچه را مکید
...
" یک زن به دست شوهر خود کشته شد،خبر
مردی رگ زنش که فلج بوده را برید "
فریاد روز نامه فروشان بلند شد
هرکس شنید وسوسه شد،نسخه ای خرید
...
" من بی گناه متهمم ، کار من نبود
اصلاً مرا چکار به این نقشه ی پلید
حرف مرا برای چه باور نمی کنید
کو آن عدالتی که از آن حرف می زنید؟ "
حکم قصاص مرد به امضا رسید و بعد
سرمای چندش آور زندان به او رسید
...
فریاد روز نامه فروشان بلند شد:
(( اخبار غیر منتظره ، کشته ای جدید... ))
با اتهام قتل زنش،بی گناه مرد
مردی که طول زندگی اش روز خوش ندید...
و باز منتظر زنگ، مضطرب، نگران
و باز روی تن خانه می چکد باران
به راه می افتد طول و عرض ذهنش را
هراس و دلهره از انتظار بی پایان
ــــ : الو ، سلام ــــ : شما؟! ــــ : یک غریبه ی تنها ...
غریبه توی دلش زود می شود مهمان
تمام زندگیش آن غریبه می شود و
تمام دلخوشیش حرف های مرد جوان
تماس های مداوم ــــ
و باز هم امروز
نشسته منتظر زنگ گوشه ی ایوان
صدای زنگ تمام وجود او را برد
ــــ : الو ، سلام ، ببین ... می شود ببینمتان؟
ــــ : ولی ، چطور بیایم؟ ، چه ساعتی؟ و کجا؟
ــــ : کنار مدرسه ات ، ضلع غرب آن میدان
که ... رأس ساعت 2 ، نبش اولین بن بست.
حدود ساعت 3 هر دو داخل پیکان
نشسته اند و دختر درون رویاهاش
به سادگی شده زیباترین عروس جهان.
] سه ماه بعد ... [
و دختر نشسته توی اتاق
صدای زنگ ، ــــ : بله؟
ــــ : ( لحن سرد و بی هیجان ) الو ، سلام، ببین، جمعه جشن عقد من و ...
صدای هق هق دختر و ناله ی باران ...
من عاشق بارون هستم. عاشق اینکه بدون چتر زیر بارون راه برم. و شاید به همین خاطر هم فضای اکثر کارهایی که انجام میدم مثل خودم بارونیه ...
زیر چراغ های خیابان ، بدون تو
من مانده ام و نم نم باران ، بدون تو
ردّ تو مانده روی سر و صورت زمین
تا چند روز مانده به آبان ، بدون تو
بعد از تو از تمام جهان دل بریده ام
از زندگی گذشته ام ارزان . بدون تو ــ
باز از کجای جامعه سر در بیاورم
از فقر ؟ از تجاوز ؟ از انسان ؟ بدون تو
گنجشک های یخ زده ی شهر مرده اند
هرگز نبوده زندگی آسان ، بدون تو
باران که قطع می شود انگار مرده ام
باران که قطع می شود انسان بدون تو ــ
می خشکد از درون تن و روح و هر چه هست
می خشکد از درون من ایمان ، بدون تو
پاهام دیگر از رمق افتانده اند و من
جا مانده ام مچاله و بی جان . بدون تو ــ
حس می کنم به لحظه ی پایان رسیده ام
پایان ندارد این همه پایان ، بدون تو .
من از شهریور ماه 84 شروع به نوشتن کردم و این غزل عاشقانه هم یادگاریه از اوایل کار :
جا خورده ام میان الفبای رفتنت
تصویر مبهمت، تب و سرمای رفتنت
هی دور می زنم و سرم گیج می روم
سر گیجه ای به عمق بلندای رفتنت
فردا - بدون تو - قفسی بی غذا و خواب
گود سیاه چشم من امضای رفتنت
دیگر ستاره ای به تو چشمک نمی زند
یخ بسته آسمان شب یلدای رفتنت
...
جا مانده ام ، برای خودم فال می زنم
آینده ای به وسعت فردای رفتنت ــ
ــ در فال من نوشته شده روز آخرست
با خط آشنای تو ، انشای رفتنت...
غروب، شاخه گلی زیر نم نم باران
کنار دفتر خیسم، کنار یک گلدان
حیاط رنگ قشنگی به خود گرفت ولی
تو دیر کردی و رنگش پرید از ایوان!
صدای ثانیه ها از نیامدن می خواند
و دل خوشم به حضور غریب یک چمدان
و ساعتی ، که به دارش زدند انسان ها
برای منتظران شوق دارد و هیجان
قطار می رسد از راه و ریل می لرزد
شروع می شود اکنون نبرد این میدان
نبرد بین قطار و مسافران عجول
و یا کشاکش بین قطار و گله سگان
درون کوپه سرم را به شیشه چسباندم
فضای ابری بیرون سیاه، پر خفقان
ستاره ها همگی پشت ابر خاموشند
بخار بینی من شیشه را گرفته دهان
زمان نمی گذرد یا من از زمان دورم ؟
و یا بروی غیاب تو مکث کرده زمان ؟
زمان نمی گذرد ، " تیک " در خودش مانده
و " تاک " رفته به دنبال چند لقمه ی نان
سکوت پلک مرا گرم می کند با حرف
و خواب ذهن مرا می برد به مقصدمان
کسی صدا زد و بیدار می شوم، صبح است
کنار همسفر روبرو، زنی خندان ــ
ــ تو را به یاد من آورد، جای تو خالیست
پیاده می شوم از این قطار، سرگردان
به سمت جاده ی خاکی به راه می افتم
به سمت جاده که بی عابرست و بی پایان
هنوز منتظرم در اتاقکی چوبی
برای آمدن تو ــ کنار آن چمدان ــ
اینم یکی از کارهای مناسبتی من:
از زبان همسر شهید :
اینست ماجرای من و قاب عکس تو :
« تنهایی و گریستن و ... ، قاب عکس تو »
کارم شده مرور تمام گذشته ها ،
به چشم هات زل زدن و ... ، قاب عکس تو
هر وقت گریه می کنم ، عکست درون قاب
لبخند می زند به من و قاب عکس تو !
لبخند می زدی ، به من آن روز آخری ـ
که « رفتن و نیامدن و ... ، قاب عکس تو » ـ
افتاد اتفاق ، و از تو به جا گذاشت :
« یک دست از تمام تن و قاب عکس تو »
ماند از تو یادگار برایم ، فقط : « دو تا ـ
چفیه ، پلاک ، پیرهن و قاب عکس تو »
رویای مبهمی شده ، آن سوی ابرها
با تو دوباره پر زدن و ...
سلام
این روزا عجیب دلم گرفته. خیلی وقته نتونستم قلم به دستم بگیرم. تصمیم گرفتم بنویسم. تصمیم گرفتم وبلاگی بسازم برای ارتباط با دوستام. این وبلاگ فقط یه بهانه است که بتونم ارتباط برقرار کنم. با شاعرا، با دوستان اهل دل و با ... شاید خودم!
تو این پست دو تا کار از خودم می گذارم.اولی یه غزل عاشقانه که خودم خیلی دوستـش دارم و کار دوم یه مثنوی قدیمی ( اولین شعرم در شهریور 84 ) .
( 1 )
از دوری نگاه تو می ترسم
باید همیشه دور و برم باشی
دیوانه ی تو ام و تو هم باید
تسکین روح دربدرم باشی
می خواهم از حضور تو پر باشد
آغوش خالی ام، بدنم، روحم
پرواز در نگاه تو رویاییست
وقتی که باز بال و پرم باشی
من چشم های قهوه ایت را هم
در خواب های هرشبه می بینم
شاید توهّمیست حضورت و
در اصل توی قلب و سرم باشی
من دوست دارمت و تو می دانی
این را همیشه گفته و می گویم
عاشق شدن بهانه ی خوبی شد
تا تو همیشه همسفرم باشی
( 2 )
دیگه هوای عاشقی از سرمون پریده بود
سیندرلای قصّمون یه کفش نو خریده بود
گفته بودیم که ما دیگه عشق تأهّل نداریم
بار سفر ببندین و برین، تحمّل نداریم
اون دیگه رفت و ما نِشِسّیم سر کار و زندگی
مشق و کتاب و مدرسه، حمّالی و دوندگی
یه روز دیگه یه قصّه ی تازه برام نوشته شد
یه سیندرلای دیگه تو قصّمون فرشته شد
یه سیندرلای دیگه کفششو پیش ما گذاشت
برای ما ترانه خوند، روی گذشته پا گذاشت
این یکی مهربونه و همیشه از خنده میگه
خوشکله مثل عروسک، حرفشو پوس کنده میگه
این یکی مثل دخترای هر کجایی نشده
مانتو چسبون نمی پوشه، برمودایی نشده
چشمشو از پشت نقاب عینکش حس می کنم
مهرشو از داخل قاب عینکش حس می کنم
دفتر شعرش مث فکر و ذهن من خط خطیه
شعری که من براش بگم یا کجه یا پا پتیه
خسته از اینم که دلم رو به کسی راضی کنم
بازیچه ی کسی بشم، با یه نفر بازی کنم
ولی کنار اونی که از آسمونه می مونم
اگه فقط خودش رفیق راه بمونه می مونم
خوب دیگه بسه، سرتونو درد آورده قصّه ها
قصه که نه، مثنوی دراز دل شِکِسّه ها
اگه هوای عاشقی از سر تو پرید و رفت
سیندرلای قِصّه هات یه کفش نو خرید و رفت
تو با غرور و حرمت کَسِ دیگه بازی نکن

